| |
| پنجشنبه 29 آبان ماه سال 1382 |
| کنایه! |
آنی تو
آن کنایهی مرموز
که در نهفت عشق روان است.
دانستنش ضرور،
و گفتنش محال!
تو .... ، آنی تو.
*
از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد.
*
باید به قفلها بسپاریم
با بوسهای گشوده شوند
بی رخصت کلید.
نصرت رحمانی
تا بعد..... |
|
| |
| سه شنبه 27 آبان ماه سال 1382 |
| یک غزل دریایی! |
عبادات همه عاشقای خداجو قبول. میخواستم بگم که حدود ده سال بود غزل نسروده بودم. فقط دوبیتی بود و شعر سفید. ولی دیشب با غزل آشتی کردم. امیدوارم خوشتون بیاد:
در شب قدر تو بیفردا شدم با غمت آلوده غمها شدم
در دیار گم شدنهای غریب مثل جنگل در خودم پیدا شدم
در هبوط سرنوشت آدمی همچو آدم راهی دنیا شدم
در شبانگاهی به رنگ چشم تو با فروغ شعر تو بینا شدم
تا تبسم بر لبانت شد حدیث مثل مجنون عاشق لیلا شدم
در زمان زشتی آئینهها از زلال چشم تو مینا شدم
شبنم اشکی ز مژگانت چکید قطرهای با وسعت دریا شدم
۲۶/۸/۸۲ خانه
تا بعد...
|
|
| |
| یکشنبه 25 آبان ماه سال 1382 |
| لیلهالقدر! |
از پس
دربدری این شبهای خسته
از پسکوچههای دلتنگی
طلوع کردی
و من
خستگی را با طراوت تو
راندم
در لحظههای سبز
مثل باران
بر تن خستهام
باریدی
آن روز
رستگاری را
با گیسوان بهاریات جشن گرفتم
و اینک
سمفونی عاشقانهام را
با ترنم کلامت
ساز میکنم
کسی چه میداند
در زیر آن مژگان نمناک
دریایی نهفته است
و دریا
خاضعانه
نامت را
گریه میکند
۲۵/۸/۸۲ ۲۱ رمضان خانه |
|