| |
| شنبه 27 فروردین ماه سال 1384 |
| میآیم ! |
میآیم
تا شاید
دستهای مهربانت
شیرازهی از هم گسیختهی وجودم را
ترمیم کند.
میآیم
تا شاید
شانههای کوچک ولی استوارت
تسکین دردهای کهنهام باشد.
میآیم
تا شاید
بر وبرانههای کلبهی غم
قلعهای از عشق
بنا کنم.
میآیم
تا شاید
پرواز را با بالهای زیبای تو
بیازمایم.
میآیم
تا شاید
زندگی را در سایهی سکوت کهکشانیات
فریاد کنم.
میآیم
تا شاید
...

تا بعد...
|
|
| |
| یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1384 |
| بغض ! |
آن شب
بغض آسمان شکست
و محبت با چشمان خیره
شاهد وجدانی خفته بود.
و لحظه ای گویا
سپاه عشق در برابر تمامی نیرنگ
صف بسته است.
********
آن شب
بغض دریا هم شکست
و ناودانها شرشر اشک را نوشیدند
قلب دریا
با همه ی ماهیهای کوچکش
در تلاطم بود
ماهیها از هم میپرسیدند:
رستاخیز است؟
تا بعد...
|
|
| |
| چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1384 |
| مژگان نسیم ! |
هیچ میدانی نسیم؟
سایهسار مژگانت از فرسنگها،
پناهگاه آرامی
برای گلواژههای شبنمآلود دریاست...

تا بعد... |
|