دوزخ !
در آتشی سوختم
که راههای دوزخ از آنجا آغاز شده است
برگهای پاییزی تنم
در زیر پای بیتفاوتی
خرد شدند
و اندیشهام
در هماغوشی با اهریمن
آبستن شد
آخر نفهمیدم
وقتی از خود بیزارم
چرا سرم اینقدر درد میکند
شاید براستی
دیوانه ام ؟!
تا بعد...