آینه ها از هر سو
تصویرم را می شکنند
و تردیدها ذهنم را به دو نیم می کنند
زنجیرهای ماندن می پوسند
و بر جاده های رفتن
خار گسترده است
*****
اکنون که همه ی رنج تنهایی ام را
در سجاده ای به قداست خواستن می گذارم
اشکها
در پشت مژگان شب آلودم
می خشکند

تا بعد...
|