وقتی که تو تکوین می یافتی
فطرت دریا در آبی لایزال عشق
خواب باران می دید
شاید دریا از روز ازل شاهد خرامیدن تو بر سرزمین هستی بود
و آنگاه که اولین تلاقی نگاه حادث شد
چشمان غزلوارت تداعی گر رویای صادقانه شد
دریا می داند
که تو از جنس حضوری
و جنگلهای به یغما رفته
در خواب معصومانه ات
زنده می شوند
دریا می داند
که نفسهایت
رنجهای اسارت انسانند
در جولانگاه کفتارهای همیشه گرسنه
دریا می داند
که غزلهای فارسی
از زیبایی خداگونه ات
از خنده های طنزآلودت
از گونه های شرمگینت
جان گرفته اند
و تو می دانی
که دریا
در آرزوی تبسم عاشقانه ات
رنگ آسمان به خود گرفته است.

تا بعد...
|