روز دوم ماه رمضون یه نفر تو اینترنت دنبال وقت اذان صبح میگشت که اتفاقی از وبلاگ من سر درآورد. دو روز بعد که on بودم یه پیغام ناشناس اومد رو chat که بعد معلوم شد همونه و این باب یه دوستی دیجیتالی رو باز کرد. دانشجوی رشته Multimedia تو یکی از شهرهای آلمانه. روحی با صفا و سینهای پر از درد داشت.
این شعر سفید رو برای اون گفتم:
در شبی پاییزی
و سرد
در جستجوی سحرگاه
پیامی به گرمی مرداد آوردی
سینهات مالامال از رنج
زخمی از نامردمیها
اینک منم
آماده برای به دوش کشیدن
رنجهایت
سینه ام گنجینهایست صبور
ولی نه از سنگ
از بلور
به سرایم خوش آمدی
دوست مهربان ۱۴/۸/۸۲
خانه
تا بعد.......
خیلی قشنگ بود
به ما گفتی،که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شدو دادم به دستت
مکش دریا به خون،پروا کن ای دوست
خدایا این بار با توام که مدتها در دل خواندمت اینک که ساقه های باورم شکسته تو را مینویسم.بر دستهای خواهشم چشم مبند.نگاههای منتظر مرا با الطافت قرین کن.من تو را هنوز از یاد نبرده ام.
بر آسمان سرودی بلند می گذرد ...
خوش به حالش...معلومه دلش خیلی پاک بوده....
شوخی
چه جالب.
سلام ...خیلی زیبا گفتین ....موفق باشین
خیلی زیبا بود...و خیلی مهربان با دردهای یک روح دردمند
محمد عزیزم سلام...
سرایت همیشه سرشار از مهربانی است... که خسته گان را شربت مهر و امید می نوشاند ...
ارادتمند
خوش بحال تو و اون