بر خلاف بقیه بچههای کلاس سهراب پسر ساکتی بود. تا ازش چیزی نمیپرسیدی حرف نمیزد اونم بطور مختصر پاسخ میداد شاید واسه همین بود که بچههای کلاس فکر میکردن اون خودشو میگیره. از بعضیهام شنیده بودم که میگفتن اون عقدهایه و ازین جور حرفا.
برای من سهراب پسر جالبی بود و بدون اینکه بهش گفته باشم خیلی دوسش داشتم و شخصیتش برام جذاب و در عین حال مرموز و نشناختنی به نظر میومد.
سهراب بچه خوشگلی از نظرچهره نبود ولی موهای مشکی و مجعدش و ابروهای به هم پیوستش که روی دوتا چشم با نفوذ قرار داشتن و بینی فندقی و دهن نسبتا بزرگش به اون چهره منحصر به فردی بخشیده بود که نمیشد بهش گفت زشت. از نظر بدنی نه چاق بود و نه لاغر نه بلند بود نه کوتاه و به معنای واقعی متوسط بود. فوقالعاده ساده میپوشید علیرغم متمکن بودن خانوادش اون زیاد اهل تنوع تو پوشش و خوردن هله هوله نبود. تنها چیزی که میدیدیم میخوره آب میوه بود.
یه روز سر کلاس بودیم که از تو دفتر اومدن و سهرابو خواستن. همه از تعجب دهنشون وا مونده بود. سهراب بچه سر به زیر و ساکت کلاس چیکار کرده که خواستنش. سهراب از معلم اجازه گرفت و رفت. من حواسم دیگه به درس نبود همش حواسم پیش سهراب بود و یه کنجکاوی همراه با نگرانی ذهنمو مشغول کرده بود.
یه چیزی رو بهانه کردم و اجازه گرفتم و از کلاس بیرون رفتم. رفتم به سمت دفتر . درش بسته بود ولی صدای حرف زدنا میومد. مدیر داشت سهرابو نصیحت میکرد که : پسرم چرا داری آیندتو خراب میکنی. بعد از مدتها این جا به ورزشکار در سطح ملی پیدا شده اونوقت تو نمیخوای بری تیم ملی. برای کشورت برای خودت خانوادت و ما افتخار کسب کنی؟
از تعجب دهنم واز مونده بود. سهراب و تیم ملی! ورزش! اونم در اون سطح. یادم میاد هر وقت تو حیاط مدرسه فوتبال بازی میکردیم اون فقط وای میساد و تماشا میکرد و توپای اوتو به دست بچهها میداد و بچهها به مسخره میگفتن سهراب تو پست توپ جمع کن خوب بازی میکنه.
بالاخره رو شد که آقا قهرمان تکواندویه ولی تو هیچ مسابقه رسمی حاضر نمیشه فقط یه روز بر حسب تصادف یکی از ملیپوشا میاد باشگاهشون سر بزنه و مربی سهراب بدون اینکه به سهراب بگه اون کیه از سهراب میخواد که یه مسابقه تمرینی با اون بده ولی با قواعد بازیهای رسمی. خلاصه سهراب تو راند اول طرفو ناک اوت میکنه و این خبر تو فدراسیون میپیچه و دست سهراب رو میشه که چقدر تو این ورزش مهارت داره......
بالاخره هیچکس نتونست سهرابو راضی کنه که بره تیم ملی.
**********
سالها گذشت . مثل همه یارای مدرسهای هر کدوم رفتیم دنبال زندگیه خودمون. و چون زمان جنگ بود هر کدوم از بچهها هم کم و بیش یه جوری متاثر از جنگ بودن. گاهی دورادور خبر میرسید که فلانی یادته مجروح شد یا شهید شد یا ... بعضیها هم خبرشون میومد که قاچاقی از مرز رفتن اونور و پناهنده شدنو این حرفا....
ولی از سهراب کسی خبری نداشت. تااینکه یه روز که از جبهه اومده بودم مرخصی با یکی از بچهها تو خیابون ولی عصر قدم میزدیم که دیدیم به جا مردم جمع شدن انگار دعوا شده بود . رفتیم ببینیم چه خبره . یه پسر تنومند که یه کاپشن چرمی تنش بود سر و کلش خونی بود و بی حال روی زمین افتاده بود ولی نفهمیدیم با کی دعوا کرده. رفیقم گفت اون دیگه کی بوده که اینو با این هیکل لت و پا کرده؟
چند نفر دور یه نفر جمع شده بودن ظاهرا ضارب بود. من و رفیقم رفتیم جلو.
- اه این که سهرابه!
- سهراب کیه؟
-همکلاسی چند سالمه.
-نه بابا. این با این جثهاش چه جوری اونو زده؟
ادامه دارد....