هر سال
تولد ماه خدا را
با یاد ابروان عارفانه ات آغاز می کنم
و جانمازم در بزم عاشقانه ی پروانه و گل
لبریز از خاصرات با تو بودن است
و دعایم
پروازت با بالهایی به طراوت نسیم

تا بعد...
از نگاه آینه ها
می گریزم
بر گیسوان باد شانه می زنم
و فال می گیرم
شاید دستی به نرمی نسیم نوازشم کند
و لبهایی به سرخی شقایق
داغی دوباره
بر پیکرم نهد
تا در گله ی آدمها
پیدا شوم
تا بعد...
هر چه زمان می گذرد
شبهای من بیشتر از گذشته
به رنگ چشمانت نزدیک می شوند
و هر شب
طراوت خیالم را
از گیسوی بر شانه ریخته ات
احساس می کنم
و در صبح گناه آلود دستانم
نگاهت آیینه ی ندامتم بود
در آرامش آغوش
زیر باران اشکها
پاک شدم
و دریا