احساس می کنم تو یه کویر رها شدم
و شاید این هبوط چندمه که دارم تجربه می کنم.

تا بعد...
طلوع مهرش آهسته آهسته
آیین شد
و او
پیامبرانه
بر سریر قلبم نشست
و در سلوکی به سوی کهکشان عشق
آرام آرام قلندری بی ستاره شدم
اکنون در بستری از خاک
و دستاری از آسمان
در آغوش آرزوی وصل
شب را به صبح
پیوند می زنم.

تا بعد...
