دریای دریایی
دریای دریایی

دریای دریایی

شبگرد پیر !




شبگرد پیر، شب پرسه های تنهایی را می‌پیماید. چشمهایش نگران است. شکیباست ولی غوغایی در دل دارد.

انتظار جزیی از زندگی اش شده است. در این شبهای برزخی به یاد لحظه‌های عاشقانه‌اش، چشمهایش هماهنگ با ابرهای بهاری می‌بارد.

همه‌ی هستی اش سرشار از یاد اوست و به امید یافتن نشانه‌ای خدا را فریاد می زند و سجده‌های همیشگی‌اش بر آستان خالق پر از التماس وصل است.

او دیری است بین پرستش و عشق تفاوت قایل است. او تعالی پرستش را برای رسیدن به معشوق دوست دارد و این احساس کفر‌آمیز را با خود به هر سو می‌کشد.

آرزوی او پیمودن راهی است که به منزل دوست می‌رساندش و این سلوکی است که از اسلاف خود به ارث برده است. از عطار، مولانا، حافظ ...

تا بعد...

زندگی !



وقتی نگاهت مهربان است، پرستوی وجودم شوق بازگشت را ترانه می‌سازد.

وقتی لبهای قشنگت می‌خندند، یک دنیا امید در جان خسته‌ام بیدار می‌شود.

 در هنگامه‌ای که نامردمیها تو را در تنگنا گذاشته و تو برای آرامش دوباره به من تکیه می‌کنی، در خودم توانی می‌یابم که هر ناشدنی برایم آسان می‌نماید.

پس ای جانان نازنین، مهربان نگاه کن تا زنده شوم. بخند تا امیدوار بمانم و بخواه تا بتوانم.



تا بعد...

مسلخ !



باز عشق را کشان کشان به مسلخ عدالت بردم. باز قلبم شرحه شرحه شد تا عدالت را در محکمه وجدان اجرا کنم. ولی نمی‌دانم این سرای ویران، این عشقخانه‌ی بی در و پیکر دیگر بار کدام آواره‌ای را میهمان خواهد کرد.  و این برزخهای میان عشق و عدالت تا به کی این پیکر تکیده و رنجدیده را زیر شلاقهای بی رحم دلدادگیهایم شاهد خواهند بود.

سینه مالامال درد است ای طبیبا مرهمی....


تا بعد...