دریای دریایی
دریای دریایی

دریای دریایی

قلندر!


... اومدم یزد دنبال یه کار ضروری شایدم از ترم دیگه درس وردارم اینجا......... تا ببینم! غرض اینکه یکی از دانشجوهای گلم به اسم غزال یه کتاب معرفی کرد که مدتها در آرزوش بودم.

.... سرگذشت و آرای شهاب‌الدین سهروردی به صورت یک رمان زیبا به قلم یحیی یثربی..... کولاک کرده بابا.....اسم کتاب هست قلندر و قلعه...

کتابو با خودم آوردم هر وقت فرصت شد بخونم ولی دارم تمومش میکنم از دیشب تا حالا کارمو ول کردم چسبیدم به این. چیکار کنم انگار گمشده مو بعد از سالها جدایی پیدا کردم.

....قسمتاییشو می‌آرم:


.... از آنجایی که ایستاده بود آتش آتشدان به خوبی دیده می‌شد. چهره سیندخت را در روشنایی شعله آتشدان دید.....چشمها آتشکده‌ای بودند که آشکارا روشنایی و حرارت آنها افق تا افق گسترده بود. سایه مژگان سیاه و بلندش در پرتو شعله خطوط سیاهی را می مانست که صف مژگان را به محراب ابرو پیوند می داد.

انبوه گیسوان رها شده بر دوشش نشانی از ظلمت انبوه و پرپیچ و خمی بود که روشتایی و رهایی را در حصار داشته باشد!.....به سوی یحیی حرکت کرد. یحیی چون احساس کرد که به سوی او می‌آید کمی کنار کشید و به دیوار راهرو تکیه زد.سراپایش التهاب و بی‌قراری بود. صدای گامهای سیندخت را همزمان با صدای تپش قلب خود می‌شنید...... سیندخت وارد راهرو شد. یحیی مانند تکه چوبی خشک نقش زمین شد....

   تا بعد...... 

بر بال فرشتگان!



بوی بهشت می‌رسد از خانه علی

سروش عشق شده پروانه علی

بر بال فرشتگان نوشتند این پیام

شقایقی دمیده ز گلخانه علی

۸/۷/۸۲
کرج


یوحنای مجنون!



..... جوانی‌اش را بین کشتزارهای مالامال از نیکی وشگفتی و کتاب مسیح که سرشار از نور و رحمت بود گذراند. آرام و ساکت بود و بسیار اندیشه می‌کرد و سخنان پدرش را می‌شنید. ولی حتی یک کلمه پاسخ نمی‌گفت. با جوانان هم سن و سالش دیدار می‌کرد و چون با آنان همنشین می‌شد لب به سخن نمی‌گشود و به دوردستها چشم می‌دوخت همانجا که شفق به کبودی آسمان می‌پیوست. چون به کنیسه می‌رفت دلتنگ باز می‌گشت. زیرا آنچه از واعظین و معابد می‌شنید کاملا بر خلاف آنچه بود که در انجیل می‌خواند و زندگی مومنان با سرانشان غیر از زندگی‌ای بود که مسیح ناصری از آن سخن می‌گفت.

......مانند دیگر کشاورزان بینوا بین روزهای روزه و دیگر روزها تفاوتی قایل نبود. همه زندگی در نزد او روزه‌ای طولانی بود و خوراکش از قرص نانی خشک که به عرق جبین آغشته بود و فراورده هایی که به خونابه دل خریداری شده بودند ..... کناره‌گیری از گوشت و دیگر غذاهای خوشمزه برای آنان امری طبیعی بودو شوق روزه در تن و حتی عواطفش وجود نداشت چرا که یاد مصیبت انسانها و پایان یافتن زندگی‌اش بر زمین را به خاطرش می‌آورد.



              جبران خلیل جبران



تا بعد.....