نمیدانم
هنگامه دیدارمان چه خواهد شد؟
به چشمهایش میتوانم خیره شوم؟
اشکهایم جاری خواهد شد؟
یا
در دم جان خواهم سپرد؟
یا اینکه
خودم را به بیراهه خواهم زد؟
نمیدانم
این احساس جانفرسا را تا کی به دوش خواهم کشید؟
نمی دانم
۸۲/۶/۳۰
خانه
تا بعد....
.... راستی که تو این دنیای مجازی چه اتفاقایی میفته. محبتها دوستیها گلهها شوخیها ... یه جورایی قشنگ و اسرار آمیز هستند. کسایی رو که تا حالا ندیدی چنان دلت براشون تنگ میشه که اشکات درمیاد. عشق از مسیر سیمهای مخابراتی عبور میکنه و تو قلب معشوق میشینه و اون احساسی رو میکنه که تو عالم واقعی بارها براش اتفاق افتاده.
.... یه عزیزی که وبلاگ نویسه و شاعر و خواننده شعرام. یه دوبیتی تو جواب دوبیتیهام سروده که خیلی به دلم نشست و من اونو از طرف اون عزیز تقدیم می کنم به ادب دوستای وبلاگی:
چرا تنهاییت را دوست داری
کنارش با غمت دل می سپاری
به چشمانت قسم دیدم شبانگاه
تمام لحظههارا میشماری
تا بعد....
پدر قدیس به دیار باقی شتافت و من فقط یک پیام تسلیت فرستادم:
به نام خدا
ما ز دریاییم و دریا میرویم
من زبانم ناتوانتر و قلمم لرزانتر از آن است که بتوانم در سوگ مرد بزرگی چون او سخنی بگویم یا بنویسم. مگر میشود چهره نورانی او را از ضمیرمان پاک کنیم. مگر میشود نالههای شبانه او را در سوگ شهادت فرزند فراموش کنیم. مگر میشود آن نگاه مهربان را که جلوهای از رحمت خداوند بود، از خاطر ببریم. ولی تقدیر را چه میتوان کرد که همه تسلیم اوییم. اختیار تولد و مرگ از ما سلب شده است و کالبد ما چند صباحی امانتدار روان ما در این دیار غربت است. پس در سوگ آن بزرگ به درگاه خالقش پناه می بریم که او آرامبخش دلهای غمین و مصیبت زده است.
یک دو بیتی نثار میکنم به روان پاکش:
سجادهی عارفانهات تنها ماند
داغت به دل سرو و شقایقها ماند
غم بذر صد افسوس به هر جا پاشید
ننگ ابدی به دامن دنیا ماند
ارادتمند
برادر کوچک شما
محمد بابائی