یه داستان کوتاه نوشته بودم که مثل بقیه داستانام شخصیتاش و اتفاقاتش واقعی بودن. واسه یه دوست فرستادم و اون در جواب اینو فرستاد:
درود به دریا
الان 2 بعد از ظهره که دارم اینو می نویسم....حال عجیبی دارم .... اونقدر عجیب که نمی تونم توصیفش کنم. شایدم نمی خوام در باره ی حالم چیزی بنویسم.....چون دوست دارم مال خودم باشه و نمی خوام با کسی قسمتش کنم.
نمی خوام براش واژه یا جمله ای بنویسم ...چون الان احساسات مختلف دست به دست هم دادن ..... با هم قاطی شدن. نمی دونم چی دارم میگم..... شاید یه چیزی بگم که بعدا خودم قبولش نکنم. .......اما یه چیزی هست اونم اینه که حس تعجبم از همه چیز بیشتره. چون همه جور حدسی رو زده بودم جز این یکی!
الان اونقدر فشارم پایینه که دستام چقدر یخ کرده و احساس سرما می کنم..... فقط می تونم بگم برای همه چیز سپاسگزارم..... بعدا که حالم بهتر بشه بازم مینویسم در باره ش....
به خدا و عشق می سپرمتون.

تا بعد...
دیگر به جشن بارش نم نم نیامدی
حتی به خاطر خنده ی شبنم نیامدی
پژواک بی صدای غمت ماند در آینه
تو در حضور آینه ها هم نیامدی

تا بعد...
تقدیم به رهای عزیزم:
تو را از آسمان آبی پاییز می خوانم
و از قلبی شده از عشق لبریز می خوانم
تو را از قاصدک های رهای دشت های دور
و از چشمان خیس عاشق شب خیز می خوانم
تا بعد...