گیاهان وحشی جویبار
شاهد بودند
چگونه پرنیانی در دست های دریا
حماسه ای از غربت انسان
می سرود

تا بعد...
شب و باور سبز آیینه ها
و سرخی یک داغ در سینه ها
شب و پرسه ی شوم کفتار پیر
و گرگ می کشد زوزه از کینه ها
تا بعد...
در کنار رود
تن هایمان
تنهایی را به خنکای آب سپردند
و هرم بودنت
واژه های محبت را در ذهن دریا
می ریختند
تا بعد...