تو امیدی برای زنده موندن
قشنگ مث طلوع شعر سرودن
تو پاکی مث ابر مث یه باغچه
رها مث ماهیا که تو رودن

تا بعد...
من و هق هقای گلو مونده ام
و اشکای شب از مژه رونده ام
تو و راز چشمای همرنگ شب
من و دفتر شعر ناخونده ام

تا بعد. ..
در گرمایی به طراوت خواهش
و لبهایی عطشناک بوسه
نگاهت
در یاخته های از نفس افتاده
می خزید
و اشک هایی که
قلبم را نشانه رفته بودند
لحضه ای که
آغوش های مهجور
و دست های خالی
آرامگاه هم شدند

تا بعد...