شدم تشنه ی چشمه های غمت
چکد اشک من پا به پای غمت
مرا در حضور شب خستگی
بکن آشنا با نوای غمت

تا بعد...
توی دریای نگاهت خدا آشیونه کرده
واسه آفریدن عشق چشماتو بهونه کرده
توی آفرینش تو یه غزل خدا سروده
واسه عاشقونه گفتن شاعر و دیوونه کرده

تا بعد...
تو طراوت یه شبنم روی گلبرگ یه نسرین
تو حضور یک تبسم واسه چهره های غمگین
لب تو پر از سکوته اما چشمات قصه می گن
قصه هایی که قشنگن، اگه تلخن اگه شیرین

تا بعد...