به هر کجای درونم که سر می کشم تو را می بینم
که با چشمان بی نهایت شرقی ات نگاه می کنی
و با لبهایت که شاهکار خلقتند لبخند می زنی.

تا بعد...
به بزرگی نامت که یادآور خورشید است
به روشنی چشمانت که نگاره ی اشراق است
و به تبسم لبهایت که مظهر شقایق است
یگانه ای جز تو نتوانم یافت تا رستاخیز

تا بعد...
هرچه از قلم می بارد
چکامه ای است
که یاد با تو بودن را می سراید
و گاه چشمانم
با قطره ای
به واژه ها خوش آمد می گویند
******
واژه ها
این مرواریدهای زبان مادری
یاور بی ریای تنهایی
و فریاد گر خاموش لحظه های انس
شب و روز
اندیشه ی همیشه پاکت را
با ترنم باران
می ستایند