تو را از حضورت در آئینه ها
و از عشق پنهان در سینه ها
تو را می شناسم از آن اشک پاک
که شسته دلت از همه کینه ها

تا بعد...
مث قصه ی یه عشقی مث آرزو می مونی
مث خورشید پر گرما مث بارون مهربونی
معنویت نگاهت میشه ایمان یه دریا
مث پاکی یه آیه تو کتاب آسمونی
تا بعد...
گله دارد دل از بیداد چشمت
سکوت مبهم فریاد چشمت
به دام افتاده ام دام نگاهت
شکایت دارم از صیاد چشمت
تا بعد...