دیریست با اشک تو در خون غنوده ام
یک دفتر عاشقانه به شبها سروده ام
با شادی ات شناور دریای خنده ها
در هر نفس همیشه به یاد تو بوده ام

تا بعد...
سر خورشید بر آن نیزۀ خونین می گفت
که چه ها بر سر این پیکر صدچاک گذشت
(نصراله مردانی)

تا بعد...
یکی از دوستام که خیلی برام عزیزه، ازم خواست برای ضرب المثل :
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
یه طنز کوتاه بنویسم. من با اینکه طنز نویس نیستم ولی برای اینکه حرفشو زمین نندازم نوشتم. امیدوارم خوشتون بیاد:
از صبح تو مدرسه ولوله بود. معاونا عین کاراگاهای سریالای پلیسی شده بودن. از این کلاس به اون کلاس، از این طبقه به اون طبقه. قضیه از این قرار بود که موتور ماشین خانم مدیر به طرز مشکوکی سوخته بود. اینجور که می گفتن حدود یه ملیون خرج داشت تا درست شه. همه ی بچه های شر مدرسه در معرض اتهام بودن. چند تاییشو نو تو دفتر به خط کرده بودن و استنطاق می کردن چند تاشونم از ترس جیم زده بودن. خلاصه همه ی کلاسا تقریبا تعطیل بودن. معلمایی که دل خوشی از مدیر نداشتن وقت رو غنیمت دونسته بودن و حسابی داشتن مدیر و پیش بچه ها ضایع می کردن. بعضیاشونم از خدا خواسته کلاسشونو تعطیل کردن و رفتن دنبال کار و زندگیشون.
تو این همه هیاهو هیچکی نمی دونست که روز قبلش بعد از یه دعوای زن و شوهری بین خانم مدیر و شوهرش، آقا برای سوزوندن دل خانمش شبونه یواشکی یه کیلو شکر تو باک ماشین خانمش خالی کرده !!
تا بعد...