مرا می کشانی
و خود سرفراز و مغرور
از بلندای هستی
بر شیداییم می نگری
قلب تو
یگانه شاهد شبی است که ذراتم زیر باران تپش
می سوخت
و من بهشت با تو بودن را
چکه چکه
می نوشیدم
تا بعد...
حتی شانه های ستبر هم
یارای اندیشه اش را نداشت
زیرا
همه ی زیبایی
و همه ی آرزوهای فروخفته را
نهان داشت
و او بود که
نان را تقسیم می کرد
و آهن را
و خون را
و او بود که
شمع را تقسیم می کرد
و احساس را
و عشق را
و او بود که
شبها خواب دریا می دید
و رستگاری
در آرزوی به آغوش کشیدنش
بی تابی می کرد
تا بعد...
