رازی که
هیچ نامحرمی را یارای دیدنش نیست
قلبهایمان را پر از نور کرده است
و این دریای تازه از تنهایی رسته
با تو
میثاقی به رنگ شفق دارد

تا بعد...
سرشارم از نفس عاشقانه ی تو
از آبی محبت مادرانه ی تو
از هر گذر که می گذرم به یاد توام
نه لحظه ای که گذارم پا به خانه ی تو

آمده بودم تا معلم عشق باشم، اما اکنون در ته کلاس مهرورزی ات با خجالت نشسته ام. دریای بیکران محبت تواقیانوس متلاطمی را در خود استحاله و رام می کند، چه رسد به این دریای کوچک با اینهمه خستگی راه...
