انگشتانم
چون شاخه های بید
برگونه هایم می رقصند
و غروب لبخند نارنجی اش را
برای تسلای چشمانم
می فرستد
و من
با گنجشکهای جا مانده از کوچ
که در پای نارون های بی برگ
سرود بودن یا نبودن را می خوانند
در انتظار بهار
در انتظار چشیدن دوباره ی طعم گیلاس
می مانم
می مانم
تا جان برهنه ام
در تداوم بوسه های نسیم
تولدی دوباره یابند

از میان شبهای ممتد و بی ستاره
که تنهایی را
هدیه می کنند
شبی می آید
پر از عشق
پر از امید
یلدا
درفش کاویانی بودن من است
بودنی شرقی
که بکارت خورشید را
هر پگاه
در آغوش می گیرد
حتی اگر
آلودگیها
در آرزوی تیرگی سرزمین خورشید
باشند

یلدایتان مبارک
تا بعد...
روستای دلتنگی را می شناسی؟
جایی که عشق
بر دیوارهای کاهگلی اش نقش بسته است
و در جویهایش
آب تازه جاری است
روستای دلتنگی را می شناسی؟
و آن در سرزمینی است که ذره ذره ی خورشید را
در وجودش جای می دهد
و آسمان هر شبش
پر از چشمک ستاره هاست
روستای دلتنگی را می شناسی؟
آنجا که درختها بی دریغ می بخشند
و دامن دخترانش
هر روز پر از شکوفه می شود
روستای دلتنگی را می شناسی؟
ولایتی که در آن
طراوت باران با بوی خاک
پیوندی عاشقانه دارد
و شبنم
در پگاه شکفتن گل
حضوری همیشه
آری. من از روستای دلتنگی می آیم
چون دوست داشتن را
باور دارم

تا بعد...