خدایا یاسمینم از تو خواهم
نگار دل نشینم از تو خواهم
دلم صد پاره گشت از هجر رویش
وصال نازنینم از تو خواهم
تا بعد...

در تنگنای بودن
نفسها چه بیچارهاند
شبها چه بلند
و روزها
سرگشتگی را تکرار میکنند
نمیدانم
از کدام خرابه میآیم
که کاهگلهای رسوایی تمامی تنم را آلوده است
در این زندان شهر
که دیوارهایش از جنس هواست
حیرانی موهبتی است
و محبت
واژهای است که با آن افسانه میسازند
تا بعد...