گمانم شدی از ازل آشنا
که گشتم به چشمت چنین مبتلا
گمانم شدی ساغر هر شبم
غزل های من می ستاید تو را

تا بعد...
غما رو کن اسیر با یک تبسم
شب و از من بگیر با یک تبسم
تو که باشی زمان معنا نداره
چقد زود میشه دیر با یک تبسم
تا بعد...
شبم با یاد چشمت می کنم صبح
و با تکرار اسمت می کنم صبح
چو شبنم روی گل در آرزوی
نوازش های گرمت میکنم صبح

تا بعد...