-
شبای بی تو...
دوشنبه 17 فروردینماه سال 1388 19:21
به یاد چشم مستت بی قرارم به دلتنگی گذشته روزگارم شبای بی تو رو ای نازنینم برای گریه کردن دوست دارم تا بعد...
-
پاییز تو بهار !
شنبه 8 فروردینماه سال 1388 09:40
بهار اومد ولی پاییزه بی تو غم از دیوار و در می ریزه بی تو همه روزام به دلتنگی گذشته شبام از اشک و آه لبریزه بی تو تا بعد...
-
انگار...
شنبه 24 اسفندماه سال 1387 11:10
انگار سر کوچة شب خونه کرده بود زلفای ماه و تو خواب شونه کرده بود انگار ستاره ها عاشقش بودن دلتنگیاشونو پیمونه کرده بود انگار همه خاطره هاش عاشقونه بود اون که سر کوچة شب خونه کرده بود تا بعد...
-
همگام !
شنبه 3 اسفندماه سال 1387 17:00
آرام برو که با تو همگام شوم وارسته ز هر فریب و هر دام شوم در لحظه ی دیوانگی و شیدایی با نغمه ی خنده هایت آرام شوم تا بعد...
-
آرام !
چهارشنبه 30 بهمنماه سال 1387 09:16
آرام، آرام آمد چون ابری در خیال و همه ی اندیشه های خسته ام را به فراسوی هستی کشاند کاش فاصله ها نبودند تا سرچشمه های آرامش دریا در وجودش جاری می شد کاش... تا بعد...
-
شمع !
یکشنبه 20 بهمنماه سال 1387 17:35
I have burnt my poems عاشقانه هایم را by the candle flame با آتش شمع سوزاندم and made the ink تا با خاکسترش جوهری سازم to write "nasimane" for her که تا پایان نفسهایم until ending my breath برایش نسیمانه نگارد تا بعد...
-
اشک...
سهشنبه 24 دیماه سال 1387 13:01
دیریست با اشک تو در خون غنوده ام یک دفتر عاشقانه به شبها سروده ام با شادی ات شناور دریای خنده ها در هر نفس همیشه به یاد تو بوده ام تا بعد...
-
عاشورا...
شنبه 14 دیماه سال 1387 10:34
سر خورشید بر آن نیزۀ خونین می گفت که چه ها بر سر این پیکر صدچاک گذشت (نصراله مردانی) تا بعد...
-
کی بود؟
سهشنبه 26 آذرماه سال 1387 14:35
یکی از دوستام که خیلی برام عزیزه، ازم خواست برای ضرب المثل : گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری یه طنز کوتاه بنویسم. من با اینکه طنز نویس نیستم ولی برای اینکه حرفشو زمین نندازم نوشتم. امیدوارم خوشتون بیاد: از صبح تو مدرسه ولوله بود. معاونا عین کاراگاهای سریالای پلیسی شده بودن. از این کلاس به اون کلاس، از...
-
آرزوی سفر دوست !
یکشنبه 17 آذرماه سال 1387 14:54
یه SMS از یه دوست برام اومد، این بود: ... یه مسافرت زمینی که ساعتهای متمادی کنار هم بشینیم، تو چشمهای هم خیره بشیم، به هم لبخند بزنیم و دستهای همدیگر و تو دستامون بگیریم... تا بعد...
-
زمزم !
چهارشنبه 6 آذرماه سال 1387 07:25
بوسه هایت زمزمی است که همه ی ناپاکی هایم را می شوید و جانم را آماده ی پرواز می کند تا بعد...
-
نگاهت !
دوشنبه 20 آبانماه سال 1387 14:33
در عمق نگاهت فرشته ای بال می زند و افق در انتظار ساحل چشمانت بی قرار است تا بعد...
-
یگانه شاهد !
یکشنبه 12 آبانماه سال 1387 13:53
مرا می کشانی و خود سرفراز و مغرور از بلندای هستی بر شیداییم می نگری قلب تو یگانه شاهد شبی است که ذراتم زیر باران تپش می سوخت و من بهشت با تو بودن را چکه چکه می نوشیدم تا بعد...
-
عدالت !
دوشنبه 15 مهرماه سال 1387 15:23
حتی شانه های ستبر هم یارای اندیشه اش را نداشت زیرا همه ی زیبایی و همه ی آرزوهای فروخفته را نهان داشت و او بود که نان را تقسیم می کرد و آهن را و خون را و او بود که شمع را تقسیم می کرد و احساس را و عشق را و او بود که شبها خواب دریا می دید و رستگاری در آرزوی به آغوش کشیدنش بی تابی می کرد تا بعد...
-
زنجیر !
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1387 10:36
با تو بودن زنجیری است که از صدای آهنینش سرود آزادی بگوش می رسد. تا بعد...
-
باران کویر!
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1387 11:55
هنگام مهربانی تنت با دریا پیکرت ابری است که همه ی بارانش را بر کویر تنهای ام می بارد تا بعد...
-
چشمانت !
دوشنبه 4 شهریورماه سال 1387 12:26
همه ی آنچه را که دارم و همه ی آنچه را که خواهم داشت به چشمانت می دهم که همه ی آفرینش در آنها نهفته است. تا بعد...
-
ماجرای عشق تو ...
سهشنبه 8 مردادماه سال 1387 15:42
جانا ببین که من از جان گذشته ام با دین تو از سر ایمان گذشته ام یادت چنان در هبوط تنم رخنه کرد باز با شوق وصل از شب هجران گذشته ام از آتش زمانه ی نا مردمی ندارم ترس با مهربانی ات ز گلستان گذشته ام چشمان تو شاهد شب زنده داریم با نور چشم تو ز شبستان گذشته ام گاهی که بیگانه می شوم از وجود خود از ماجرای عشق تو پنهان گذشته...
-
میثاق !
شنبه 29 تیرماه سال 1387 11:12
رازی که هیچ نامحرمی را یارای دیدنش نیست قلبهایمان را پر از نور کرده است و این دریای تازه از تنهایی رسته با تو میثاقی به رنگ شفق دارد تا بعد...
-
مادر !
یکشنبه 2 تیرماه سال 1387 11:27
سرشارم از نفس عاشقانه ی تو از آبی محبت مادرانه ی تو از هر گذر که می گذرم به یاد توام نه لحظه ای که گذارم پا به خانه ی تو تا بعد...
-
معلم عشق !
دوشنبه 20 خردادماه سال 1387 16:17
آمده بودم تا معلم عشق باشم، اما اکنون در ته کلاس مهرورزی ات با خجالت نشسته ام. دریای بیکران محبت تواقیانوس متلاطمی را در خود استحاله و رام می کند، چه رسد به این دریای کوچک با اینهمه خستگی راه... تا بعد
-
موهایت !
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 14:00
موهایت را در آینه های روبروی هم شانه می زنم تا تصویر آن تا بی نهایت هستی تکرار شود. تا بعد...
-
دلتنگی !
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1387 11:05
دلم برای دستانی تنگ می شود که محبت چون باران بهاری از آنها فرو می ریزد و نرمی آن رامشگر وجود دریاست. تا بعد...
-
گلستان عشق
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1387 09:08
بیا تا از این جهان برویم از دیار نامردمان برویم بیا تا رها کنیم خود را به گلستان عاشقان برویم تا بعد...
-
چشمهایت !
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1387 15:50
چشمهایت حدیث دلتنگی دریا آینة عرفان ناب زمزمة عشق فرهادین آیة خدا وشاهد زیبای قداست انسان تا بعد...
-
شرم گناه !
شنبه 17 فروردینماه سال 1387 08:43
هفته ی دوم فروردین مشهد بودم و این رباعی محصول زیارت حرمه: دیشب به حرم ز چشمه سیراب شدم از شوق وصال دوست بیتاب شدم از شرم گناه خویش و دریای گذشت چون شمع به تاریکی شب آب شدم تا بعد...
-
به سوی دوست !
یکشنبه 12 اسفندماه سال 1386 15:03
در زمستانی به طراوت بهار آنگاه که چشمها از نگاه باز ماندند و درختان برهنه بر پاکی انسان سجده کردند آواز رود آهنگ زیبای شهادت عشق بود در قربانگاه شرم و راهی که آغاز شد به سوی دوست تا بعد...
-
پروانه و دریا!
دوشنبه 29 بهمنماه سال 1386 10:20
پروانه خسته بود و ابری آبستن در نهانخانه ی چشمانش در انتظار و آنگاه که آبی دریا بر بالهایش بوسه زد بودنش بی قرار شد تا بعد...
-
الهه !
شنبه 22 دیماه سال 1386 10:57
در رویاهایی بارانی از افقهای سپیده های پر سوال الهه ای سرزد تا دریا آرام و پاک سر بر سجده ی اله فرو نهد تا بعد...
-
یلدا !
شنبه 1 دیماه سال 1386 11:22
سال هاست که یلدا در ذهن دریا یادآور گیسوانی است که آزاد و رها شانه های کوچک نسیم را نوازش می کنند. تا بعد...